xmax2000's Blog

[Story] معلم روان شناسی

سال اخر دبیرستان بودم وكمی شیطون وچیزی به كنگور هم نمانده بود معلم روانشناسی هر هفته گیر می داد وامتحان می گرفت وحسابی هم خوشگل بود اون کت وشلوار می پوشید به خودش هم حسابی می رسید و هیكل خوبی داشت طبق هفته های گذشته می خواست امتحان بگیره من اون روز به بچه ها گفتم می خوام حال اقای میرزایی رو بگیرم بچه ها باور نشون نمیشد . تا این كه اقای میرزایی مشغول تقسیم ورقه ها شد در همین بین از جلوی من رد شد وبه نیمكت بعدی كه پشت سرم بود رفت كه ورقه بده .منم از فرصت استفاده كردم وانگشتم توی كونش كردم .كون اقای میرازیی تپل بود با دیدن كار من تمام بچه ها زدند زیر خنده وبعضی ها انگشت به دهن مانده بودند .اقای م... Continue»
Posted by xmax2000 2 years ago  |  1
1