معلم روان شناسی

سال اخر دبیرستان بودم وكمی شیطون وچیزی به كنگور هم نمانده بود معلم روانشناسی هر هفته گیر می داد وامتحان می گرفت وحسابی هم خوشگل بود اون کت وشلوار می پوشید به خودش هم حسابی می رسید و هیكل خوبی داشت طبق هفته های گذشته می خواست امتحان بگیره من اون روز به بچه ها گفتم می خوام حال اقای میرزایی رو بگیرم بچه ها باور نشون نمیشد . تا این كه اقای میرزایی مشغول تقسیم ورقه ها شد در همین بین از جلوی من رد شد وبه نیمكت بعدی كه پشت سرم بود رفت كه ورقه بده .منم از فرصت استفاده كردم وانگشتم توی كونش كردم .كون اقای میرازیی تپل بود با دیدن كار من تمام بچه ها زدند زیر خنده وبعضی ها انگشت به دهن مانده بودند .اقای میرازیی متوجه شده بود ولی برای این آ برویش نرود چیزی نگفت وگذشت بین خودمان باشد همیشه دوست داشتم اقای میرزایی را بكنم از بس كه خوشگل وخوش هیكل بود .تمام ورقه ها داده شد وبعد از گذشت ساعتی بچه ها یك به یك ورقه ها رو به اقای میرزایی می دادند ومی رفتند خونه اقا زنگ اخر بود . من اخرین نفری بودم كه نشسته بودم وتقربیا تمام بچه ها ورقهشون داده بودن ورفتن .در همین حال اقای میرزایی بالای سرم امدورو به من كرد وگفت چیه خیلی سخته .گفتم نه . بعد از گذشت چند دقیقه ورقم بهش دادم .می خواستم برم كه اقای میرزایی گفت باهات كار دارم در كلاس ببند وبیا اینجا .من توی دلم شور افتاده بود كه میخواد تلافی كاری كه باهاش كردم رو بكنه . من رفتم پیش اقای میرزایی وگفتم بفرمایید چیزی شده .گفت نه. ولی كاری كه قبل از جلسه امتحان باهام كردی رو فهمیدم یهو دلم ریخت .در این لحظه از روی صندلیش پایین اومد به طرفم پیش خودم گفتم تمام اخراج اخرش . در این لحظه گفت تو منو دوست داری . من هاج و واج مونده بودم . كه نزدیك من شد . دستش نزدیك گیرم برد وهی اونو می مالید خواستم خودم كنار بكشم ولی اون ول كن نبود بعد از گذشت چند دقیقه گیرم حسابی بزرگ شده بود . كه اقای میرزایی شلوارش رو در اورد واز من هم خواست شلوارم رو در بیارم .گیرم گذاشت توی دهنش وحسابی ساك زد . توی دلم قند اب شد . به هیجان اومدم . بعد اونو بلندش كردم وماچ كردم وسینه هاش رو مالیدم . وبه چرندمش رو به دیوار .كون اقای میرازیی حسابی تپل وخوشگل وتنگ بود فورا گیرم توی سورارخ كونش كردم اقای میرازیی اخ بلندی گفت گیرم به سختی توی سوراخ كونش می رفت وحسابی درد اومده بود بعد از چند دقیقه ایی خودش هم شروع كرد به تلمبه زدن .من گیرم تا جایی كه سوراخ كونش جا می داد كردم توش .دلم می خواست اقای میرزایی رو پاره كنم .درهمین لحظه آبم با فشار توی كون خوشگلش ریخت اقای میرزایی اخ بلندی كشید ومنم گیرم در اوردم اون خودش تمیز كرد وخداحافظی كرد من به ارزوم رسیده بودم كه اقای میرزایی رو بكنم .هفته بعد اقای میرازیی بچه ایی رو كه كنار من می نشست رو به نیمكت دیگه ایی می فرستاد وخودش می رفت داخل ومنم سرنیمكت .منم از فرصت استفاده می كردم وبا رونش وكونش رو می مالیدم .اون هم خوشش میامد .تا اخر ساعت خیلی خوش می گذشت .ساعتهای اخر درس روانشناسی بهترین ساعات زندگیم بود
100% (1/0)
 
Categories: Gay Male
Posted by xmax2000
2 years ago    Views: 673
Comments (1)
Reply for:
Reply text
Please login or register to post comments.
2 years ago
خيلي كيري بود
مردشور أون داستان نوشتنت